بی واژه

این آخرین کافی مان بود. درست هفت سال پیش آمدیم درین خراب شده که اسیر خودمان باشیم... تو امروز آمدی و با خوشحالی گفتی که از فلان شرکت فلان کار مهم را گرفتی. و من هم خواستم بگویم مبارک است ان شاء الله محمد جان اما یادم افتاد که اسم ات را هم حتی عوض کرده ای و دیگر نشد که چیزی بگویم...


.....

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء 

...

در خورد فیل

شد رهزن ِ سلامت .. زلف تو وین عجب نیست

گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد 

گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد

گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد


گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد

گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد

گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد

گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد


گر راه زن تو باشی .. صد کاروان توان زد


.

.

.

و کذالک نجزی المحسنین

آن جا که پدر یوسف می گوید: 


قالَ إِنّي لَيَحزُنُني أَن تَذهَبوا بِهِ وَأَخافُ أَن يَأكُلَهُ الذِّئبُ وَأَنتُم عَنهُ غافِلونَ

گفت: «من از بردن او غم گین می شوم؛ و از این می ترسم که گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشید..


و تو بی اختیار اشک می ریزی... 



در سفرم ..

گاهی خیلی سخت تر است که از شهر ها خداحافظی کنی تا از آدم ها... 

اما شهرها این روزها هیچ سخت نیستند در خداحافظی. می آیند.. می روند. آدم ها هم. 

..


گاهی که شهری را ترک می کنم احساس پیامبر مغمومی را دارم که ویرانه ای از عذاب را ترک می کند و به دیدار آدم های آینده می رود.. بی آنکه هیچ امیدی به شان داشته باشد. ..

..


کجایند مردان بی ادعا..

برادر محسن ها چه قبل از جنگ و چه در زمان جنگ زحمت برای انقلاب کم نکشیدند.. اما این منصب لعنتی ریاست است که آدم را از خود راضی می کند.. آدم را طوری می کند که در یک مصاحبه ی ده دوازده خطی هم نمی تواند سراسر تکلف و خودآرایی و حدیث نفس نباشد... 

..

همین خودآرایی ها و تصنع ها و احساس قابلیت کردن ها بود که برادر محسن ها را کرد کارشناس امور اجتماعی !... کرد مشاور امور فرهنگی ... و قس علی هذا.. و انگار هیچ خبر ندارند که برای این مردم ِ عزیز از دست داده، برادر بودن خیلی بهتر و صمیمی تر از مهندس بودن یا دکتر بودن یا چه و چه بودن است... 

یاد ِ شهید همت به خیر.. وقتی بار اول از دیدار امام بر می گشت منقلب بود.. نزدیکان پرسیده بودند چه شده.. چرا اینطوری هستی... گفت: "امام دست خود را بر سرم کشید..."

.

.

ا

و تو در این شهر به خود ستم کردی...

آمده ام در یک شهر غیر ساحلی... نشسته ام تنها در سالن مطالعه... دلم می گیرد .. حاج منصور گوش می کنم. 

از بهار های رفته خجالت می کشم. از شهرهای ساحلی هم. 

گاهی صدای حمید در ذهنم می پیچد که آهسته می گوید لاتحزن ان الله معنا.. 

گاهی هم دلتنگ محمد می شوم.. و صلوات می فرستم.. 


..

خدایا.. ما رو برای خودت خالص کن.. گناهان ما رو ببخش.. و ما رو به بندگان صالح خودت ملحق کن. 


با گریه. 

اندر باب کرامت

است که خواجه عبدالله انصاری می گوید:

اگر بر هوا باشی مگسی باشی.. و اگر بر آب روی خَسی باشی.. دل به دست آر تا کسی باشی!

.

.