در سفرم

کلیساها را که می دیدم که یکی بزرگتر از دیگری بود یاد حرف های برتراند راسل می افتادم که می گفت: من هیچ صلیبی را نمی شناسم که تاب تحمل وزن ِ پاپ ها را داشته باشد.. تنها پاپ لاغر مسیح بود ... 

.

.

از احوالات همنشینی

خداوند در قرآن کریم در سوره ی مبارکه انعام آیه ی ۶۸ می فرماید که: 

وَإِذا رَأَيتَ الَّذينَ يَخوضونَ فى ءايٰتِنا فَأَعرِض عَنهُم حَتّىٰ يَخوضوا فى حَديثٍ غَيرِهِ ۚ

 وَإِمّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيطٰنُ فَلا تَقعُد بَعدَ الذِّكرىٰ مَعَ القَومِ الظّٰلِمينَ

هرگاه کسانی را دیدی که آیات ما را استهزا می کنند، از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند! و اگر شیطان از یاد تو ببرد، هرگز پس از یادآمدن با این جمعیّت ستمگر همنشین نشو!

.

.

.

ما شیعیان خوبی نبودیم آقا...

شرمنده ایم آقا جان.. وقتی آن حرامزاده ها به شما اهانت کردند ما فقط کمی عصبانی شدیم.. اما زود خاموش شدیم.. شاید ترسیدیم ..  عده ای مان گفتیم که بیش از حد بین مان شکاف هست و حالا عمیق ترش نکنیم.. این شد که گذشتیم.. یاری نکردیم آن عده ی ای را که دلبسته ی راستین شما بوند .. و دل شان خون بود.. حق شما را فروگذاشتیم.. تا بلکه بین خودمان صلح کرده باشیم.. شدیم آدم های اهل مسامحه.. شدیم شیعه ی عهد معاویه.. .شدیم شبیه همان پیروانی که اهانت متوکل به شما را دیدند اما در مجلس بزم خلافت فالوده خوردند.. 

خاک بر سر ما که اسم مان را گذاشتیم مسلمان انقلابی... ما اشتباه کردیم آقا.. همین شد که آن ها وقاحت را از حد گذراندند.. و این طور به شما توهین کردند.. 

آقا ما شرمنده ی فرزند بزرگوارتان هستیم. ...  ما شیعیان خوبی نبودیم آقا جان..

..


ذکرش به خیر.. ساقی مسکین نواز من

در مورد این عکس خواهم نوشت به زودی...


تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

در میان کوه ها بالا می رفتیم. هوا آفتابی بود. تمام راه را تا بالا به بالا و پایین زنده گی فکر می کردم. سکوت کوهستان گاهی به آدم یادآوری می کند که چه مسئولیت بزرگی ست این زنده گی ... و گاهی ما آدم ها چه قدر کم می آوریم.. تا آن بالا.. هم اضطراب به سراغ ام آمد.. هم تاسف خوردم به روزهایی که گذشت.. هم آتشی درون ام شعله می کشید.. به بالای کوه که رسیدم یک ابر بزرگ پاره آمد بالای سرم.. و شروع کرد باریدن.. .. انگار داشت این آتش خاموش می شد.. اما هر چه بالاتر می روی ابرها سریعتر حرکت می کنند... ابرها از من دور می شدند.. و چند دقیقه بعد باز آفتاب شد.. چند نفری که آن بالای قله بودند خوش حال بودند .. اما من آمدم کنار قله.. و در ذهنم می خواندم: تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی... 

.

.

ابرها بر نگشتند.. هوا آفتاب بود. زنده گی طوری پیش می رفت که می شد گفت تمرّ کمرّ السحاب. تو هم با ما نبودی. یا اله العاصین. 



یا من یقبل من لا تقبله البلاد

بنویس اینجا که روزهایی بود که شهر ما خانه ی ما نبود. 

.

.

پارسال همین موقع بود.. قرار بود احسان تز دکترای اش را دفاع کند.. گفتم چه کار می کنی بعد از دفاع.. گفت بر می گردم شهرمان شیراز.. میرم توی دشت.. آس مون رو نگاه می کنم .. شاید خواستم که داد هم بزنم.. درین شهر نمی شود داد زد... خنده مان گرفت.. 

ولی راست می گفت.. غربت آدم را ساکت می کند. خاصیت جنون و غصه را با هم دارد. 

.

.


فر الی الله

حضرت علامه حسن زاده -روحی له الفداء- می فرمودند:

مردی به اویس قرنی گفت: مرا اندرزی کن.. آن جناب گفت: فر الی الله.. 

این کلام را از کتاب الله اقتباس کرد که نوح نبی - علیه السلام- به مردم فرمود: ففروا الی الله.

هیهات یا دنیا .. غری غیری

بیست و پنج سالم که بود با استادم در یکی از خیابان های شهر قدم می زدم. قرار بود شام بخوریم. اتفاقی. روز تولدم بود.. وقتی فهمید گفت بیست و پنچ سالگی مثل قله ی زنده گی ست. ازون به بعد همه چیز شتاب می گیرد اما در جهت معکوس. حتی عمر هم زودتر می گذرد.. 

زیاد به حرف اش توجهی نکردم. یعنی گفتم یک آدم سی و هفت ساله که تمام زنده گی را در آزمایشگاه گذرانده چه می داند از زنده گی.. چه می داند آن سال های نمادین بدنام دانش گاه بر ما چه روزهایی که نرفت. 

.

.

.

اما حالا نزدیک چهار سال از آن ماجرا می گذرد.. و اصلا یادم نیست آن آدم بیست و پنج ساله کجاست.... اصلا یادم نیست آن همه نقشه برای زنده گی کجاست و چه بر سر آن کاغذهای پاره آمد. چه بر سر آدم هایی آمد که زود آمدند و رفتند ... لابد استادم هم یادش نیست این ها را وقتی به من گفت که چهل سال ش نبود. .. 

آره دنیا.. مولای مان راست می گوید... یکی غیر از ما را پیدا کن .. ما این بازی را تمام کرده ایم.. خدا کند که نباخته باشیم اما.. یا اله العاصین. 

از مصاحبه با

چندسال پیش جایی نوشته بودم که " تفنگ ها را زیاد جدی گرفته بودیم. حقیقت اش این است که سوار بی سواد هم هیچ قدرتی ندارد.. "

.

.

حالا که نوشته های آن روزها را می بینم دیدم شما زیرش به حروف منحصره ی خودتان نوشته اید که "سواری که سواد داشته باشد اما تقوا نداشته باشد هم هیچ ارزشی ندارد ... ".. راست می گفتید. فی التاخیر آفات اما .. من این را حالا خوب می فهمم .. و مثل همیشه دیر... خدایا ببخش. یا اله العاصین.

در خورد فیل

مشهور است که وقتی در زمان شاه قاجار مجلس به توپ بسته شد، ملک المتکلمین را در حالیکه طنابی به گردنش انداخته بودند و از دو سو می کشیدند، به باغ شاه بردند. و آنچه از زندانبانان باغ به دست می آید اینست که او تا آخرین لحظه نگه بر آسمان داشته و می خندیده است، که " خنده ی تلخ من اینک ز پریشانی توست .. ". و وقتی برای اعدام از دیگران جدایش می کردند، او که صدای خوبی داشت با آوازی دلکش در بیات اصفهان چنین خواند:


ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما

بر بارگه عدوان آیا چه رسد خَذلان

...


پ.ن:  اتفاقات عجیب روزهای گذشته انگار امروز تمام شد.. تمام راه را تا خانه به این آیه ی شریفه فکر می کردم: و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون. دلم سوخت برای شان. شاید فکر می کرده اند که پیروز شده اند... 

در خورد فیل

گاهی دلخور می شد.. از محراب بلند می شد.. می آمد پیش ام .. می گفت بیا در مراسم.. با مومنین باش.. این طوری نباش.. من لبخند می زدم.. فکر می کردم این ها را حاج آقا از سر دل سوزی می گوید.. 

دی روز قرآن را نگاه می کردم.. دیدم خداوند در آیه ی  ۱۳۹ سوره ی نساء می فرماید:

الذين يتّخِذون الكٰفِرينَ أَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ ۚ أَيَبتَغونَ عِندَهُمُ العِزّةَ فَإنَّ العِزّةَ لِلَّهِ جَميعا

آنها که کافران را به جای مؤمنان، دوست خود انتخاب می‌کنند؛ آیا عزّت و آبرو نزد آنان می‌جویند در حالی که همه عزّتها از آن خداست؟!

.

.

شاید همین بود که پیرمرد می گفت اگر مطمئن نیستی که مومن هستی در خودت نباش!..

در خورد فیل

دی شب راه مان خورد به مسجد الزهرا.. مناره های مسجد از دوردست ها بر آس مان ناآرام کنار اقیانوس آرام افراشته بود.. نماز مغرب را با دوست عزیزی آنجا خواندیم.. شیعیان عزیز غیر ایرانی زیادی در صف نماز بودند.. از گنبد سبز مسجد خداحافظی آسان نبود.. مثل دعای بعد از نمازی که می خواندند و هر لحظه بهتر می شد.. و ای کاش تمام نمی شد..


شب در راه خانه روضه ی حضرت زهرا -سلام الله علیها- بود.. و من به تقارن این همه نشانه فکر می کردم.. در دلم شاد بودم .. مثل آدمی که مادرش به او نظر کرده باشد..

مادرم.. تنها طرف آفتاب را گرفت

.

.