در سفرم
.
.
.
.
وَإِذا رَأَيتَ الَّذينَ يَخوضونَ فى ءايٰتِنا فَأَعرِض عَنهُم حَتّىٰ يَخوضوا فى حَديثٍ غَيرِهِ ۚ
وَإِمّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيطٰنُ فَلا تَقعُد بَعدَ الذِّكرىٰ مَعَ القَومِ الظّٰلِمينَ
هرگاه کسانی را دیدی که آیات ما را استهزا می کنند، از آنها روی بگردان تا به سخن دیگری بپردازند! و اگر شیطان از یاد تو ببرد، هرگز پس از یادآمدن با این جمعیّت ستمگر همنشین نشو!
.
.
.
خاک بر سر ما که اسم مان را گذاشتیم مسلمان انقلابی... ما اشتباه کردیم آقا.. همین شد که آن ها وقاحت را از حد گذراندند.. و این طور به شما توهین کردند..
آقا ما شرمنده ی فرزند بزرگوارتان هستیم. ... ما شیعیان خوبی نبودیم آقا جان..
..
.
.
ابرها بر نگشتند.. هوا آفتاب بود. زنده گی طوری پیش می رفت که می شد گفت تمرّ کمرّ السحاب. تو هم با ما نبودی. یا اله العاصین.
.
.
پارسال همین موقع بود.. قرار بود احسان تز دکترای اش را دفاع کند.. گفتم چه کار می کنی بعد از دفاع.. گفت بر می گردم شهرمان شیراز.. میرم توی دشت.. آس مون رو نگاه می کنم .. شاید خواستم که داد هم بزنم.. درین شهر نمی شود داد زد... خنده مان گرفت..
ولی راست می گفت.. غربت آدم را ساکت می کند. خاصیت جنون و غصه را با هم دارد.
.
.
مردی به اویس قرنی گفت: مرا اندرزی کن.. آن جناب گفت: فر الی الله..
این کلام را از کتاب الله اقتباس کرد که نوح نبی - علیه السلام- به مردم فرمود: ففروا الی الله.
زیاد به حرف اش توجهی نکردم. یعنی گفتم یک آدم سی و هفت ساله که تمام زنده گی را در آزمایشگاه گذرانده چه می داند از زنده گی.. چه می داند آن سال های نمادین بدنام دانش گاه بر ما چه روزهایی که نرفت.
.
.
.
اما حالا نزدیک چهار سال از آن ماجرا می گذرد.. و اصلا یادم نیست آن آدم بیست و پنج ساله کجاست.... اصلا یادم نیست آن همه نقشه برای زنده گی کجاست و چه بر سر آن کاغذهای پاره آمد. چه بر سر آدم هایی آمد که زود آمدند و رفتند ... لابد استادم هم یادش نیست این ها را وقتی به من گفت که چهل سال ش نبود. ..
آره دنیا.. مولای مان راست می گوید... یکی غیر از ما را پیدا کن .. ما این بازی را تمام کرده ایم.. خدا کند که نباخته باشیم اما.. یا اله العاصین.
.
.
حالا که نوشته های آن روزها را می بینم دیدم شما زیرش به حروف منحصره ی خودتان نوشته اید که "سواری که سواد داشته باشد اما تقوا نداشته باشد هم هیچ ارزشی ندارد ... ".. راست می گفتید. فی التاخیر آفات اما .. من این را حالا خوب می فهمم .. و مثل همیشه دیر... خدایا ببخش. یا اله العاصین.
مشهور است که وقتی در زمان شاه قاجار مجلس به توپ بسته شد، ملک المتکلمین را در حالیکه طنابی به گردنش انداخته بودند و از دو سو می کشیدند، به باغ شاه بردند. و آنچه از زندانبانان باغ به دست می آید اینست که او تا آخرین لحظه نگه بر آسمان داشته و می خندیده است، که " خنده ی تلخ من اینک ز پریشانی توست .. ". و وقتی برای اعدام از دیگران جدایش می کردند، او که صدای خوبی داشت با آوازی دلکش در بیات اصفهان چنین خواند:
ما بارگه دادیم این رفت ستم بر ما
بر بارگه عدوان آیا چه رسد خَذلان
...
دی روز قرآن را نگاه می کردم.. دیدم خداوند در آیه ی ۱۳۹ سوره ی نساء می فرماید:
الذين يتّخِذون الكٰفِرينَ أَولِياءَ مِن دونِ المُؤمِنينَ ۚ أَيَبتَغونَ عِندَهُمُ العِزّةَ فَإنَّ العِزّةَ لِلَّهِ جَميعا
آنها که کافران را به جای مؤمنان، دوست خود انتخاب میکنند؛ آیا عزّت و آبرو نزد آنان میجویند در حالی که همه عزّتها از آن خداست؟!
.
.
شاید همین بود که پیرمرد می گفت اگر مطمئن نیستی که مومن هستی در خودت نباش!..
شب در راه خانه روضه ی حضرت زهرا -سلام الله علیها- بود.. و من به تقارن این همه نشانه فکر می کردم.. در دلم شاد بودم .. مثل آدمی که مادرش به او نظر کرده باشد..
مادرم.. تنها طرف آفتاب را گرفت
.
.