شما را که دیدم یاد آخرین باری افتادم که در دانشکده هم دیگر را دیدیم و اصلا هم نپرسیدیم که هر کدام چه سمتی می رویم. این شش سال زنده گی من را پرت کرد گوشه ای از دنیا که بیشتر از زنده گی بی خبرتر باشم. شما را هم انگار نگه داشت پیش خودتان. و خلاصه همین طور شد که از بیست و دو ساله گی رسیدیم به بیست و هشت سالگی. و آنقدر بزرگ شدیم که نوستالوژی هم خسته مان می کرد. و حرفی برای گفتن نداشتیم. و زنده گی بی رحمانه به سمت تغییر و تلافی جلو می رود. و تو چه می دانی که چه بی فایده فرسوده شدیم.