تنهایی از تمام زوایا نفوذ کرد
بار آخر که از پارک وی تا ونک قدم می زدیم آمد جلوی مغازه ی اسباب بازی فروشی ایستاد. خوب به آن هواپیمای مسافربری هفتصد و چهل و هفت نگاه کرد. می خواست بخرد اش انگار.. اما من حالم عوض شد. بی اختیار ذهنم به فرودگاه امام رفت. و پروازی که این طور باز شب آورد اینجا...
.
.
یه روزی میریم فرودگاه امام به جای اینکه از هم خداحافظی کنیم از فرودگاه خداحافظی می کنیم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 11:19 توسط عالیجناب
|
خدایا ما را با دوستانت آشنا کن!